يک روز خوش براي موزماهي
خب بهتره از بحث كامپيوتر خارج شده و وارد دنياي ادبيات بشيم اونم با يك كتاب بسيار جالب از نويسنده مشهور آمريكايي جي دي سالينجر به نام يک روز خوش براي موزماهي . اگر مايل به ادامه اين كار يعني گذاشتن كتاب هاي ادبي هستيد در بخش نظرات مطرح كنيد. يك چيزي تو مايه هاي نظر سنجي كه اگر زياد بود ادامه بدهم. مطلب زیر از جناب آقای محمد حسن شهسواری از کتابخانه خوابگرد می باشد.
مقدمه اي بر زندگي سالينجر
سالينجر، داستاننويس آمريكايی بين سالهای ۵۹-۱۹۴۸ يك رمان و چند مجموعه داستان كوتاه منتشر كرد. مشهورترين اثر او «ناطور دشت» (۱۹۵۱) است، داستانی درباره پسربچه مدرسهای ياغی و تجربيات آرمان گرايانهاش در نيويورك: «چيزی كه من رو ديوونه میكنه كتابيه كه وقتی خوندیش، آرزو كنی نويسندهاش دوست صميميت باشه تا هر وقت كه دلت خواست بتونی بهش تلفن كني. هر چند، اين زياد اتفاق نمیافته.» (هولدن كالفيلد، ناطور دشت)
جي.دي.سالينجر در يك منطقه آپارتمانی شيك در منهتن نيويورك به دنيا آمد و بزرگ شد. او پسر يك يهودی موفق وارد كنندهی پنير كاشر و همسر ايرلندي-اسكاتلندیاش بود. در دوران كودكي، جروم جوان را سانی صدا میكردند. خانواده آپارتمان زيبايی در خيابان پارك داشتند. پس از مطالعات بیقرار در مدرسه ابتدايي، او را به دانشكده نظامی «فورچ والي» فرستادند كه برای مدت كوتاهی در آنجا شركت كرد. دوستان او در اين دوره هوش طعنهآميز او را به ياد میآورند. در ۱۹۳۷ وقتی ۱۸-۱۹ ساله بود، ۵ ماه را در اروپا گذراند. از ۱۹۳۷ تا ۱۹۳۸ در كالج اورسينوس و دانشگاه نيويورك مشغول مطالعه بود. عاشق «اونا اونيل» شد و تقريبا هر روز برای او نامه نوشت و بعدها زمانی كه اونيل با چارلز چاپلين كه بسيار از او مسنتر بود ازدواج كرد، شوكه شد.
در ۱۹۳۹ سالينجر در يك كلاس داستان كوتاه نويسی در دانشگاه كلمبيا تحت نظر ويت برنت ـ بنيانگذار و ويراستار مجلهی "داستان" - شركت كرد. در جريان جنگ جهانی دوم به پياده نظام فرستاده شد و در ماجرای حملهی نورماندی درگير شد. همراهان سالينجر از او به عنوان فردی بسيار شجاع و يك قهرمان باهوش ياد میكنند. در طول اولين ماههای اقامتش در پاريس، سالينجر تصميم به نوشتن داستان گرفت و در همان جا ارنست همينگوی را ملاقات كرد. او همچنين در يكی از خونينترين بخشهای جنگ در هورتگن والدهم ـ يك جنگ بیفايده ـ گرفتار شد و وحشتهای جنگ را به چشم خود ديد.
در داستان تحسينشدهی او «به ازمه، با عشق و نکبت» او يك سرباز آمريكايی بسيار خسته و رنجديده را تصوير میكند كه رابطهای را با يك دختر ۱۳ سالهیبريتانيايی آغاز میکند که به او كمك دوباره جرعهای از زندگی را بچشد. خود سالينجر بنا بر بيوگرافی نوشته «يان هميلتون» مدتی به دليل فشارهای روانی بستری و تحت درمان بوده است. پس از خدمت در ارتش (۱۹۴۲ تا ۱۹۴۶) خودش را وقف نوشتن كرد. او با ديگر نويسندگان مشتاق پوكر بازی میكرد، اما به عنوان يك شخصيت تند مزاج كه هميشه بازی را میبرد به حساب میآمد. او همينگوی و اشتاينبك را نويسندگان درجه دوم میدانست اما ملويل را ستايش میكرد. در ۱۹۴۵ سالينجر با يك زن فرانسوی به نام سيلويا كه پزشك بود ازدواج كرد. آنها بعدها از هم جدا شدند و سالينجر با كلاير داگلاس دختر منتقد هنری انگليسی رابرت لنگتون داگلاس ازدواج كرد. اين ازدواج هم در سال ۱۹۶۷ زمانی كه سالينجر به دنيای شخصی خود پناه برد و اين فقط ذن بودايی بود كه توسعه پيدا میكرد، به طلاق انجاميد.
داستانهای اوليه سالينجر در مجلههايی مثل «داستان» ظاهر شدند. در حالی كه اولين داستانهای مهم او در ۱۹۴۵ در «Saturday Evening Post» و «esquire» منتشر شد و بعد از آن در نيويورکر كه تقريبا همه كارهای بعدی او را منتشر کرد. در ۱۹۴۸ «يك روز خوش برای موزماهي» را منتشر شد و «سيمور گلس» را كه خودكشی كرد معرفی کرد. اين از اولين ارجاعات به خانواده گلس بود كه داستانهايشان بدنه اصلی نوشتههای سالينجر را تشكيل میدادند. چرخه گلس در مجموعههای «فرانی و زوئي» (۱۹۶۱)، «تيرهای سقف را بالاتر بگذاريد، نجاران (۱۹۶۱) و «سيمور: پيشگفتار »
(۱۹۶۱) ادامه پيدا كرد. بسياری از داستان ها را «بادی گلس» روايت میکند.
«هپ ورث، ۱۶، ۱۹۴۲» به شكل يك نامه از يك كمپ تابستانی نوشته شده است كه در آن سيمور ۷ ساله پرترهای از خودش و برادر كوچكترش بادی مجسم می كند.
لينك دانلود كتاب به همراه ادامه زندگينامه در ادامه مطلب

